وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
تولدی دیگر | 21 :: در غروبی ابدی

در غروبی ابدی

روز یا شب ؟

نه ای دوست غروبی ابدیست

با عبور دو کبوتر در باد

چون دو تابوت سپید

و صداهایی از دور از آن دشت غریب

بی ثبات و سرگردان همچون حرکت باد

-سخنی باید گفت

سخنی باید گفت

دل من می خواهد با ظلمت جفت شود

سخنی باید گفت

چه فراموشی سنگینی

سیبی از شاخه فرو می افتد

دانه های زرد تخم کتان

زیر منقار قناری های عاشق من می شکنند

گل باقالا اعصاب کبودش را در سکر نسیم

می سپارد به رها گشتن از دلهره گنگ دگرگونی

و در اینجا در من ‚ در سر من ؟

آه ...

در سر من چیزی نیست بجز چرخش ذرات غلیظ سرخ

و نگاهم مثل یک حرف دروغ

شرمگینست و فرو افتاده

-من به یک ماه می اندیشم

-من به حرفی در شعر

-من به یک چشمه میاندیشم

-من به وهمی در خاک

-من به بوی غنی گندمزار

-من به افسانه نان

-من به معصومیت بازی ها

و به آن کوچه باریک دراز

که پر از عطر درختان اقاقی بود

-من به بیداری تلخی که پس از بازی

و به بهتی که پس از کوچه

و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها

-قهرمانیها ؟

- آه

اسبها پیرند

-عشق ؟

-تنهاست و از پنجره ای کوتاه

به بیابان های بی مجنون می نگرد

به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش

از خرامیدن ساقی نازک در خلخال

-آرزوها ؟

-خود را می بازند

در هماهنگی بی رحم هزاران در

-بسته ؟

-آری پیوسته بسته بسته

-خسته خواهی شد

من به یک خانه می اندیشم

با نفس های پیچک هایش رخوتناک

با چراغانش روشن همچون نی نی چشم

با شبانش متفکر تنبل بی تشویش

و به نوزادی با لبخندی نامحدود

مثل یک دایره پی در پی بر آب

و تنی پر خون چون خوشه ای از انگور

-من به آوار می اندیشم

و به تاراج وزش های سیاه

و به نوری مشکوک

که شبانگاهان در پنجره می کاود

و به گوری کوچک ‚ کوچک چون پیکر یک نوزاد

-کار ...کار؟

-آری اما در ‌آن میز بزرگ

دشمنی مخفی مسکن دارد

که ترا میجود آرام آرام

همچنان که چوب و دفتر را

و هزاران چیز بیهوده دیگر را

و سر انجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت

مثل قایقی در گرداب

و در اعماق افق چیزی جز دود غلیظ سیگار

و خطوط نامفهوم نخواهی دید

-یک ستاره ؟

-آری صدها ‚ صدها، اما

همه در آن سوی شبهای محصور

-یک پرنده ؟

-آری صدها ‚ صدها اما

همه در خاطره های دور

با غرور عبث بال زدنهاشان

-من به فریادی در کوچه می اندیشم

-من به موشی بی آزار که در دیوار

گاهگاهی گذری دارد !

-سخنی باید گفت

سخنی باید گفت

در سحرگاهان در لحظه ی لرزانی

که فضا همچون احساس بلوغ

ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد

من دلم می خواهد

که به طغیانی تسلیم شوم

من دلم میخواهد

که ببارم از آن ابر بزرگ

من دلم می خواهد

که بگویم نه نه نه نه

-برویم

-سخنی باید گفت

- جام یا بستر ‚ یا تنهایی ‚ یا خواب ؟

-برویم ...

ادامه مطلب
تولدی دیگر | 20 :: در خیابانهای سرد شب

در خیابانهای سرد شب

من پشیمان نیستم

من به این تسلیم می اندیشم

این تسلیم دردآلود

من صلیب سرنوشتم را

 بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم

در خیابانهای سرد شب

جفتها پیوسته با تردید

یکدیگر را ترک می گویند

در خیابانهای سرد شب

جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست

من پشیمان نیستم

قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست

زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد

و گل قاصد که بر دریاچه های باد میراند

او مرا تکرار خواهد کرد

 آه می بینی

که چگونه پوست من می درد از هم

که چگونه شیر در رگهای آبی رنگ پستانهای سرد من

مایه می بندد

که چگونه خون

رویش غضروفیش را در کمرگاه صبور من

می کند آغاز ؟

من تو هستم ‚ تو

و کسی که دوست می دارد

و کسی که در درون خود

ناگهان پیوند گنگی باز می یابد

با هزاران چیز غربتبار نامعلوم

و تمام شهوت تند زمین هستم

که تمام آبها را میکشد در خویش

تا تمام دشتها را بارور سازد

گوش کن

به صدای دوردست من

در مه سنگین اوراد سحرگاهی

و مرا در ساکت آینه ها بنگر

که چگونه باز با ته مانده های دستهایم

عمق تاریک تمام خوابها را لمس می سازم

و دلم را خالکوبی می کنم

چون لکه ای خونین

بر سعادتهای معصومانه هستی

من پشیمان نیستم

از من ای محجوب من با یک من دیگر

که تو او را در خیابانهای سرد شب

با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت

گفتگو کن

و بیاد آور مرا در بوسه اندهگین او

بر خطوط مهربان زیر چشمانت

ادامه مطلب
تولدی دیگر | 19 :: معشوق من

معشوق من

معشوق من

 با آن تن برهنه ی بی شرم

 بر ساقهای نیرومندش

چون مرگ ایستاد

خط های بی قرار مورب

اندامهای عاصی او را

در طرح استوارش

دنبال میکنند

معشوق من

گویی ز نسل های فراموش گشته است

گویی که تاتاری

در انتهای چشمانش

پیوسته در کمین سواریست

گویی که بربری

در برق پر طراوت دندانهایش

مجذوب خون گرم شکاریست

معشوق من

همچون طبیعت

مفهوم ناگزیر صریحی دارد

او با شکست من

قانون صادقانه ی قدرت را

تایید میکند

او وحشیانه آزاد ست

مانند یک غریزه سالم

در عمق یک جزیره نامسکون

او پاک میکند

با پاره های خیمه مجنون

از کفش خود غبار خیابان را

معشوق من

همچون خداوندی  ‚ در معبد نپال

گویی از ابتدای وجودش

بیگانه بوده است

او

مردیست از قرون گذشته

یاد آور اصالت زیبایی

او در فضای خود

چون بوی کودکی

پیوسته خاطرات معصومی را

بیدار میکند

او مثل یک سرود خوش عامیانه است

سرشار از خشونت و عریانی

او با خلوص دوست می دارد

ذرات زندگی را

ذرات خاک را

غمهای آدمی را

غمهای پاک را

او با خلوص دوست می دارد

یک کوچه باغ دهکده را

یک درخت را

یک ظرف بستنی را

یک بند رخت را

معشوق من

انسان ساده ایست

انسان ساده ای که من او را

در سرزمین شوم عجایب

چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت

در لابلای بوته ی پستانهایم

پنهان نموده ام

ادامه مطلب
تولدی دیگر | 18 :: تنهایی ماه

تنهایی ماه

در تمام طول تاریکی

سیرسیرکها فریاد زدند

«ماه، ای ماه بزرگ ....»

در تمام طول تاریکی

شاخه ها با آن دستان دراز

که از آنها آهی شهوتناک

سوی بالا می رفت

و نسیم تسلیم

به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز

و هزاران نفس پنهان، در زندگی مخفی خاک

و در آن دایره ی سیار نورانی، شبتاب

 دقدقه در سقف چوبین

لیلی در پره

غوکها در مرداب

همه با هم ‌ ‚ همه با هم یکریز

تا سپیده دم فریاد زدند :

«ماه، ای ماه بزرگ ...»

در تمام طول تاریکی

 ماه در مهتابی شعله کشید

ماه

دل تنهای شب خود بود

داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید

ادامه مطلب
تولدی دیگر | 17 :: عروسک کوکی

عروسک کوکی

بیش از اینها آه آری

بیش از اینها می توان خاموش ماند

می توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ بر قالی

در خطی موهوم بر دیوار

می توان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می بارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پر هیاهو ترک میگوید

می توان بر جای باقی ماند

در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر

می توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه

دوست می دارم

می توان در بازوان چیره ی یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود

با تنی چون سفره ی چرمین

با دو پستان درشت سخت

می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

می توان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

می توان تنها به حل جدولی پرداخت

می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف

می توان یک عمر زانو زد

با سری افکنده در پای ضریحی سرد

می توان در گور مجهولی خدا را دید

می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت

می توان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان چشم ترا در پیله قهرش

دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

می توان چون آب در گودال خود خشکید

می توان زیبایی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

می توان در قاب خالی مانده یک روز

نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت

می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند

می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت

 می توان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

می توان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و پولک خفت

می توان با هر فشار هرزه ی دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

آه من بسیار خوشبختم

ادامه مطلب
تولدی دیگر | 16 :: جمعه

جمعه

جمعه ی ساکت

جمعه ی متروک

جمعه ی چون کوچه های کهنه ‚ غم انگیز

جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار

جمعه ی خمیازه های موذی کشدار

جمعه ی بی انتظار

جمعه ی تسلیم

خانه ی خالی

خانه ی دلگیر

خانه ی دربسته بر هجوم جوانی

خانه ی تاریکی و تصور خورشید

خانه ی تنهایی و تفأل و تردید

خانه ی پرده ‚ کتاب  ‚ گنجه ‚ تصاویر

آه چه آرام و پر غرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه چه آرام و پر غرور گذر داشت ...

ادامه مطلب
تولدی دیگر | 15 :: دیوارهای مرز

دیوارهای مرز

کنون دوباره در شب خاموش

قد می کشند همچو گیاهان

دیوارهای حایل دیوارهای مرز

تا پاسدار مزرعه عشق من شوند

کنون دوباره همهمه های پلید شهر

چون گله مشوش ماهی ها

از ظلمت کرانه من کوچ می کنند

کنون دوباره پنجره ها خود را

در لذت تماس عطرهای پرکنده باز می یابند

کنون درخت ها همه در باغ خفته پوست می اندازند

و خاک با هزاران منفذ

ذرات گیج ماه را به درون می کشد

کنون نزدیکتر بیا

و گوش کن

به ضربه های مضطرب عشق

که پخش می شود

 چون تام تام طبل سیاهان

در هوهوی قبیله اندامهای من

من حس میکنم

من میدانم

که لحظه ی نماز کدامین لحظه ست

کنون ستاره ها همه با هم

 همخوابه می شوند

من در پناه شب

از انتهای هر چه نسیمست می وزم

من در پناه شب

دیوانه وار فرو می ریزم

با گیسوان سنگینم در دستهای تو

و هدیه می کنم به تو گلهای استوایی این گرمسیر سبز جوان را

 بامن بیا

با من به آن ستاره بیا

نه آن ستاره ای که هزاران هزار سال

از انجماد خاک و مقیاس های پوچ زمین دورست

و هیچ کس در آنجا از روشنی نمی ترسد

من در جزیره های شناور به روی آب نفس می کشم

من

در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم

که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد

با من رجوع کن

با من رجوع کن

به ابتدای جسم

به مرکز معطر یک نطفه

به لحظه ای که از تو آفریده شدم

با من رجوع کن

من ناتمام مانده ام از تو

کنون کبوتران

در قله های پستانهایم

پرواز میکنند

کنون میان پیله لبهایم

پروانه های بوسه در اندیشه گریز فرو رفته اند

کنون

محراب جسم من

آماده عبادت عشق است

با من رجوع کن

من ناتوانم از گفتن

زیرا که دوستت میدارم

زیرا که دوستت میدارم حرفیست

که از جهان بیهودگی ها

و کهنه ها و مکرر ها میاید

با من رجوع کن

من ناتوان از گفتن

بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم

بگذار پر شوم

از قطره های کوچک باران

از قلبهای رشد نکرده

از حجم کودکان به دنیا نیامده

بگذار پر شوم

شاید که عشق من

گهواره تولد عیسی دیگری باشد

ادامه مطلب
تولدی دیگر | 14 :: پرسش

پرسش

سلام ماهی ها ... سلام ماهی ها

سلام قرمزها سبز ها طلایی ها

به من بگویید ایا در آن اتاق بلور

که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است

و مثل اخر شبهای شهر بسته و خلوت

صدای نی لبکی را شنیده اید

که از دیار پری های ترس و تنهایی

به سوی اعتماد آجری خوابگاهها

و لای لای کوکی ساعت ها

و هسته های شیشه ای نور پیش می آید؟

و همچنان که پیش می آید

ستاره های کلیلی از آسمان به خاک می افتند

و قلب های کوچک بازیگوش

از حس گریه می ترکند

ادامه مطلب
تعداد کل صفحات : 5 1 2 3 4 5

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو