وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
اسیر ♥ 44 :: دریایی

دریایی

یکروز بلند آفتابی

 در آبی بیکران دریا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترانه بار تنها

چشمان تو رنگ آب بودند

آن دم که ترا در آب دیدم

در غربت آن جهان بی شکل

گویی که ترا بخواب دیدم

از تو تا من سکوت و حیرت

از من تا تو نگاه و تردید

ما را می خواند مرغی از دور

می خواند بباغ سبز خورشید

در ما تب تند بوسه میسوخت

ما تشنه خون شور بودیم

در زورق آبهای لرزان

بازیچه عطر و نور بودیم

می زد ‚ می زد درون دریا

از دلهره فرو کشیدن

امواج ‚ امواج نا شکیبا

در طغیان بهم رسیدن

دستانت را دراز کردی

 چون جریان های بی سرانجام

لبهایت با سلام بوسه

ویران  گشتند روی لبهام

یک لحظه تمام آسمان را

در هاله ای از بلور دیدم

خود را و تو را و زندگی را

 در دایره های نور دیدم

 گویی که نسیم داغ دوزخ

پیچیده میان گیسوانم

چون قطره ای از طلای سوزان

عشق تو چکید بر لبانم

آنگاه ز دوردست دریا

امواج بسوی ما خزیدند

بی آنکه مرا به خویش آرند

آرام تو را فرو کشیدند

پنداشتم آن زمان که عطری

باز از گل خوابها تراوید

یا دست خیال من تنت را

از مرمر آبها تراشید

پنداشتم آن زمان که رازیست

در زاری و هایهای دریا

شاید که مرا به خویش می خواند

در غربت خود، خدای دریا

ادامه مطلب
نظرات :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic